تبلیغات
 BAD GIRL - (1)CRAZY VAMPIRE

(1)CRAZY VAMPIRE


به خاطر برگشت داداش پوریا

داسی رو اوردم

قسمت اول

گرگ ها وارد میشوند(پارت 1)

امیدوارم خوشتون بیاد

تازه

30تانظر باید بدین تا ادامه رو بزارم

بعله اینجوریاس

#_____#


 


ما سرعت و سرعت بالا را می بریم
 روشن و تیره
 من سخت و ممتاز باشم

من درد می
بینم، دیدن لذت را می بینم
 نه تنها شما، بلکه بدن من بلکه بدن ماست
 بدن با هم، آه
 من دوست دارم شما را نزدیک، امشب و همیشه
 من عاشق بیدار شدن در کنار شما هستم
 من دوست دارم شما را نزدیک، امشب و همیشه
 من عاشق بیدار شدن در کنار شما هستم

بنابراین ما همسایگان را خندان می کنیم
 در جایی که اشک را احساس می کند
 مکانی برای از دست دادن ترس های شما
 بله، رفتار بی پروا
 یک مکان بسیار خالص، بسیار کثیف و خام است
 تمام روز در رختخواب بمانید، تمام روز در رختخواب بمانید،
تمام روز را ببافید
 لعنت بر شما و مبارزه با
 این بهشت ​​ما است و این منطقه جنگ ما است
 این بهشت ​​ما است و این منطقه جنگ ما است

بالشتک
 دشمن من، متحد من
 زندانیان
 پس ما آزاد هستیم
 این هیجان انگیز است

من درد می بینم، دیدن لذت را می بینم
 نه تنها شما، بلکه بدن من بلکه بدن ماست
 بدن با هم
 من دوست دارم شما را نزدیک، امشب و همیشه
 من عاشق بیدار شدن در کنار شما هستم
 من دوست دارم شما را نزدیک، امشب و همیشه
 من عاشق بیدار شدن در کنار شما هستم

بنابراین ما همسایگان را خندان می کنیم
 در جایی که اشک را احساس می کند
 مکانی برای از دست دادن ترس های شما
 بله، رفتار بی پروا
 یک مکان بسیار خالص، بسیار کثیف و خام است
 تمام روز در رختخواب بمانید، تمام روز در رختخواب بمانید، تمام روز را ببافید
 لعنت بر شما و مبارزه با
 این بهشت ​​ما است و این منطقه جنگ ما است
 این بهشت ​​ما است و این منطقه جنگ ما است

بهشت، بهشت، بهشت، بهشت
 منطقه جنگ، منطقه جنگ، منطقه جنگ، منطقه جنگ
 بهشت، بهشت، بهشت، بهشت
 منطقه جنگ، منطقه جنگ، منطقه جنگ، منطقه جنگ

بنابراین ما همسایگان را خندان می کنیم
 در جایی که اشک را احساس می کند
 مکانی برای از دست دادن ترس های شما
 بله، رفتار بی پروا
 یک مکان بسیار خالص، بسیار کثیف و خام است
 تمام روز در رختخواب بمانید، تمام روز در رختخواب بمانید، تمام روز را ببافید
 لعنت به شما و مبارزه با
 این بهشت ​​ما است و این منطقه جنگ ما است
 این بهشت ​​ما است و این منطقه جنگ ما است


 


قسمت اول:گرگ ها وارد میشوند(پارت 1)


سه سال از باز شدن این پرونده میگذشت و پلیس همچنان به دنبال سرنخی برای پیدا کردن گروه دارک میگشت.


افسر کلر و خانواده اش با سختی های این پرونده مبارزه کردند.اما گروه دارک بدون هیچ مشکلی بازم به کارهایش ادامه میداد.بدون هیچ مشکلی!اما همیشه اوضاع خوب نخواهد ماند مثل همین حالا!


این موضوع مربوط به قرن ها پیش بود.به نظر برخی از افراد , خون اشام ها و یا حتی گرگینه ها جزو افسانه ها هستند, اما این تفکرات اشتباه است.قرن ها پیش گروهی ازکله گنده های خون اشاما با رﺆسا گرگینه ها سر جنگ داشتند.به همین دلیل بعد از گذشت زمانی کوتاه وارد جنگ شدن.این جنگ باعث شد که کل فرزندانشون در اینده هم این جنگ رو ادامه دهند. این دونوع موجودات همیشه خودشان را از انسان ها مخفی میکردند به همین دلیل در افکار ما به صورت یک افسانه یاد میشوند.


این جنگ به انواع مختلف تا پایان قرن نوزدهم ادامه داشت(به صورت مخفی) تا این که گرگینه ها پی بردند که اخر این جنگ.......عاقبتی جز پوچی و پایان زندگی نداره.


خون اشام ها با دیدن عکس العمل دشمنانشون به این فکرافتادند که گرگینه ها فرار کردند وانها هم دیگر کاری به گرگینه ها نداشتند و همچنین گرگینه ها دیگر پشت سرشان را نگاه نکردند , تا به امروز که برای انتقام میخواهند برای اولین بار خودشان را به انسان ها نشان بدهند و با دشمنان قبلی خودشان جنگی دوباره را شروع کنند.


****


اداره مرکزی پلیس ایالت متحده(امریکا)


- قربان؟


- اتفاقی افتاده جو؟


- محله ی گلیدز رو یادتونه؟


- خب!تونستین چیزی پیدا کنید؟


- یه چیزایی رو ازش فهمیدیم اما


- ادامه بده


- لطفا این رو ببینید و عکسی رو بهش داد.


- این دیگه چیه!!!


-.....


هری نگاه متعجب و سردرگمی به جو انداخت.


- فک کنم بهتره سری به محله ی گلیدز بزنیم نه؟


- تو در مورد این موضوع.......به خوبی به یاد ندارم .تو یه پرونده باز کردی درسته؟


- بله


- نمیخوای اونو به من نشون بدی؟!وبه پرونده ای که دردستان جووجود داشت اشاره کرد


- خیلی متاسفم.اونقدر سردرگم بودم که پاک یادم رفت اینو نشونتون بدم. پرونده طلایی رنگ رو به بازرس داد.


- خیلی خب. تا من یه نگاهی به این پرونده میندازم برو......ودیگر ادامه نداد.


همینطور که پرونده"محله گلیدز" توی دستانش بود به سمت میزش حرکت کرد. روی میزش جای سوزن انداختن نبود.به هر گوشه از میزچشم میدوختی پر از پرونده های مختلف بود پرونده های بسته شده که فراموش کرده بودند توی قفسه مخصوص بگذارند,پرونده هایی که تازه باز شده بودنند, اما یکی از انها خودش را به خوبی نشان میداد اون هم به دلیل رنگ مشکی بود که داشت. صندلی چرخ دارش رو به سوی خودش کشاند ورویش نشست.با دقت پرونده را باز کرد سمت راست برگه مقوایی پرونده یک عکس به وسیله گیره به مقوا متصل شده بود.عکس یه جسد دختر بچه که به طرز نامعلوم ومرموزی کشته شده بود.این پرونده مربوط به25 سال پیش میشد.


هری تمام حواس خود را روی گزارش دست نویس که با خط وحشتناکی نوشته شده بود,متمرکز کرد.


هری:اگه همه ی بدن مقتول سالم باشه و فقط دوتا زخم کوچیک روی گردنش باشه.........,اما چجوری همه ی خونش رو از دست داده!روی زمین هم هیچ اثری از خون نبوده حتی چند قطره!چطور ممکنه؟امکان نداره!


****


کاترینا:


صدای دست وجیغ و هورا بلند شد.دستم رو با استرس زیاد روی دستگیره در گذاشتم یه نفس عمیق کشیدم و در رو باز کردم.با شنیدن اسمم که منو به موسیقی دعوت میکرد,اولین قدمم رو روی اولین پله گذاشتم.سه تا پله ی باقی مونده رو پشت سر گذاشتم,درست در مرکز سن ایستادم و90درجه به سمت چپ چرخیدم. روبه روم مردمی که منتظر نشسته بودند ایستادم, اما من فقط به دنبال یه نفر میگشتم که حتی خودمم میدونستم یه قدمی اینجاهم رد نخواهد شد. یه نگاه به کل تماشا چیان انداختم و این رو هم میدونستم که اگه زحمت به خودش بده و بیاد , یه جایی می ایسته که بتونم ببینمش. ناخوداگاه پوزخندی روی لبم نشست,اون یا بهتره بگم من دیگه اونو رو نخواهم دید! تعظیمی کردم و به سوی صندلی کوچک پیانو که از جنس چرم بود رفتم وروی اون نشستم.نفس عمیقی کشیدم دستامو روی کیلیدای سفید ومشکی گذاشتم .تنها کاری که میتونستم بکنم,شروع به نواختن بود.ناخوداگاه چشمام رو بستم , نگران هیچ چیز نباید باشم اینقدر که این اهنگ رو باخودم نواختم حتی خود کسی که این روبه وجود اورده اون رو نواخته!


خاطراتم دور سرم در حال گردش بود وتنها چیزی که بین این همه خاطره ثابت مونده بود ودرست روبه روی صورتم مشاهده میکردم چهره اون بود.قطره اشکی از گوشه چشمم راه خودش را اغاز کرد.من از همه ی اونا متنفرم از همه ی اونا!


اهنگ به اخر رسید و من تصمیم به باز کردن چشمام داشتم.چشمانم با صدای دست و جیغ وهورا باز شد.بدون هیچ صبری صندلی رو عقب کشیدم و بلند شدم روبه روی جمع تعظیمی کردم با عجله خودم رو به پشت صحنه رسوندم.نفس عمیقی کشیدم,دستی روی شونم فرود اومد مایکل مدیر صحنه بود که با لبخندی از روی رضایت نگاهم میکرد.


مایکل: مثه همیشه عالی, وری نایس


-(لبخندی زدم)


- اوه راستی یه نفر اومده تا ببیندت


توی یه لحظه فک کردم قلبم افتاد توی پاچم.نمیدونستم چجوری شنلمو از روی صندلی برداشتم وخودمو با سرعت به بیرون سالن رسوندم.اونقدر گیج شده بودم که پاک یادم رفته بود از مایکل بپرسم اون کسی که قراره من ببینمش چه کسیه ایا خودشو معرفی کرده؟!دنبالش میگشتم داغون بودم , فک میکردم برمیگرده پیشم.همیشه وقتی میومد دنبالم  عادت داشت موهامو از پشت بکشه تا دردم بیاد و بعد هم با لبخند کج مخصوص خودش بهم نگاه بکنه و زیر لب بگه قیافت عین یه دختره که موهاشو از پشت کشیدن واون دردش اومده!و راهش رو میگرف ومیرفت.


- کاترین


صدایی رو شنیدم مثه اینکه داشت اسمم رو به زبون میاورد هیچ توجهی به صداش نکردم فقط با یه فکر که شاید اونه که داره اسمم رو صدا میزنه ,با لبخند بزرگی برگشتم اما با دیدنش خیلی خیلی تعجب کردم.


این اینجا چیکار میکنه!!!!!!!!!!!؟


- وای نمیدونی چقدر دلمون برات تنگ شده بود.


-تو......تو.....کی .....اومدی؟اصلا اینجا چی کار میکنی؟ مگه نباید امریکا باشی؟!!!!!!!!!


- یکی از دوستام دعوتم کرده بود اینجا ,اولش نمیخواشتم بیام اما وقتی فهمیدم تو اینجا برنامه داری هرجورشد خودمو رسوندم.اممممممم......میدونم....خیلی ناگهانی بود اره؟


- ناگهانی!!!....نمیدونم!...گیج شدم......پس تو اومدی فرانسه تا به منم سر بزنی؟؟


-اوهوم.تو هیچ وقت نمیزاشتی من بیام خونت فقط توی فروشگاه میدیدمت بعدشم که نیومدی و بهتره بگم استفاء دادی!خب دلمم خیلی برات تنگ شده بود و موضوع دوستمم بود.......با خودم گفتم که چه بهتر یه تیر و دونشون.


- اره داداشم خیلی از مهمون خوشش نمیومد.بعدش ماهر روز هم دیگه رو میدیدیم.راستی از اقای لنس چه خبر؟


- میدونی که اگه دوست پسر داشته باشی اخراجت میکنم من خیلی تیزم دختر کوچولو(ادای اقای لنس صاحب فروشگاهی که توش کار میکردم رو دراورد)اونم دلش برات تنگ شده.میدونی که همیشه میگفت تو مثه دختر نداشتمی(دوباره اداشودراورد)


- هههههه(قهقهه زدم)منم درجوابش میگفتم:من هیچ دوس پسری ندارم قربان ودستمو به نشونه ی احترام کنار سرم میزاشتم.میدونی این حرفو کی میزد؟


با لبخندی نگام کرد و همزمان باهم گفتیم:


وقتی که یه تماس توی ساعت کاری داشتم


باهم زدیم زیر خنده.


- میدونی چیش باحال بود؟


-؟؟؟؟


- اینکه فقط به تو اهمیت میداد البته توهم دختر بودی!!.فک کنم میدونست هیچ کس با من دوست نمیشه!براهمین کاری به کارم نداشت.


- ههههه.


- جرج تو ادم بشو نیستی .


من میرم تو سالن کیفمو بیارم توهمینجا منتظرم بمون.


درجوابم سری تکون داد.داخل سالن شدم.کیفمو برداشتم.نگاهی به گوشیم انداختم شاید یه نفر زنگ زده باشه.


قفلشو باز کردم یه تماس بدون پاسخ داشتم.ناشناس نبود.شمارشو ذخیره داشتم پس میدونستم اون کیه . دوباره زنگ زد!خدایا امروز همه چی دست به دست هم داده تا منو وحشت زده کنه!


 


 




آخرین ویرایش: چهارشنبه 18 مرداد 1396 07:10 ب.ظ
برچسب ها
CRAZY VAMPIRE ،

نمایش نظرات 1 تا 30
جمعه 3 شهریور 1396 08:10 ب.ظ
عالی...
    *#Bokutou#*
   قربون شوما
یکشنبه 29 مرداد 1396 11:59 ب.ظ
بسیار جالب بود با بد بختی وقت پیدا کردم و خوندم. مشکل توصیفت کم تر شده بود. و به نظرم داستان قشنگی می شه.

تو وبای دیگه گفتم این جا هم می گم نارنیا به داستان های همه نظر می ده به جز داستان های من مگه داستان من خار داره؟ همون طور که در تصویر می بینید بدون خار هستش.
    *#Bokutou#*
   ممنونم
اره با مشاهدات من خاری درش نیس
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:26 ب.ظ
عه:|نظرات پر شد
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:26 ب.ظ
عه:|نظرات پر شد
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:26 ب.ظ
عه:|نظرات پر شد
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:26 ب.ظ
عه:|نظرات پر شد
    *#Bokutou#*
   خدایا
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:26 ب.ظ
یه قسمت فایده نداره
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:25 ب.ظ
ادامه ادامه
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:25 ب.ظ
ادامه ادامه
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:25 ب.ظ
ادامه ادامه
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:25 ب.ظ
ادامه ادامه
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:25 ب.ظ
ادامه ادامه
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:25 ب.ظ
ادامه ادامه
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:25 ب.ظ
ادامه ادامه
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:25 ب.ظ
ادامه ادامه
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:25 ب.ظ
ادامه ادامه
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:25 ب.ظ
ادامه ادامه
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:25 ب.ظ
ادامه ادامه
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:25 ب.ظ
ادامه ادامه
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:25 ب.ظ
ادامه ادامه
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:25 ب.ظ
ادامه ادامه
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:25 ب.ظ
ادامه ادامه
    *#Bokutou#*
   حتما
سه شنبه 24 مرداد 1396 11:04 ق.ظ
قسمت بعدی کی می شه ایشاا... ؟؟
    *#Bokutou#*
   اممممم؟
سه شنبه 24 مرداد 1396 11:04 ق.ظ
خیلی عالییییییییییییییییب بووووووووووووووووود
    *#Bokutou#*
   ممنون
سه شنبه 24 مرداد 1396 11:04 ق.ظ
امروز ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند که من استرس بگیرم
    *#Bokutou#*
   هههه
سه شنبه 24 مرداد 1396 11:03 ق.ظ
اون تماسسسسسس کییی بودههههههههههههههههههههههههه 0----0
    *#Bokutou#*
   هههههه نمیگم
سه شنبه 24 مرداد 1396 10:47 ق.ظ
شرمنده من سرعت خوندم خیلی پایینه :| در حین خوندن نظر می دم به خاطر همین
    *#Bokutou#*
   باشه ایول
سه شنبه 24 مرداد 1396 10:47 ق.ظ
این بخش اول که نوشتی ......... خیلیییییییییی جالب بود 0-0 اصن یه فاز خاص داش
    *#Bokutou#*
   کدوم؟؟؟
سه شنبه 24 مرداد 1396 10:44 ق.ظ
استرس گرفتم :| برم بخونم
    *#Bokutou#*
   برو برو
شنبه 21 مرداد 1396 09:56 ب.ظ
یکی هم اونجا که کاترینا شروع کرد به پیانو زدن و اون قسمت قشنگ بود
    *#Bokutou#*
   اره خیلی دوس میدارم




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر