تبلیغات
 BAD GIRL - Cinderella3

Cinderella3


اوردمش

خب حرفی ندارم

بروید ادامه

رسیدیم.البته نه به قصر! به اون مقصدی که اون اقا(راننده گاری) مارو اوردن.

جک وقتی میخواست از طلپاتی ذهنی استفاده کنه باید دست طرف مقابلو توی دستش میگرفت!

جک دستمو گرفت و دوباره مشغول صحبت شد.حرفاش اصلا خسته کننده نبود.ینی خودش کاری میکرد که مسخره نشن.

ماریان جلو جلو با سرعت زیادی راه میرفت.انگار یکی داره تعقیبش میکنه و اون نمیخواد ضایع بازی دربیاره.!

ساختمون قصر خیلی خیلی بلنده!اینو از روزی که به این ایالت پا گذاشتم فهمیدم!چجوری؟خیلی راحت میشه گفت هر جای این شهر بری میتونی این قصر رو ببینی.وقتی که دلیل بلندیشو از ماری پرسیدم اون جواب داد:شاید دلشون خواسته دیگه.اینقدر فوضولی نکن دختر! اما با خواهش اصرار تونستم یه جواب قابل قبول پیدا کنم:

ماریان:تقریبا میشه گفت پدربزرگ شاهزاده ادوارد تونست منطقه دیگل(منطقه ای که ماریان زندگی میکنه)رو تصرف کنه که با اون جنگ افراد زیادی خانواده هاشون رو از دست دادن.به نظرش شهر خیلی زیبایی بود به همین خاطرم برای پایتخت و محل حکومت این شهرو برگزید.تصمیم گرفت قصری رو بسازه.و دستور داد که باید خیلی بلند و زیبا باشه! دلیل بلندیشم اینطوری شنیدم که پادشاه گفته بود برای این که هر جای شهر بری اون رو بخوبی ببینی!همینطورم بود و هست!.

وقتی که حرف زدنای جک ناگهانی قطع شد متوجه شدم که یه چیزی شده برای همین با تعجب به دروازه سفیدی که رو به رومون بود خیره شدم.باورم نمیشد! مارسیده بودیم!؟ یعنی من الان میتونم وارد قصر بشم؟؟!

توی یه لحظه خون به مغزم رسید و یاد ماریان افتادم. اون رو جایی ندید.نکنه وقتی حواسمون نبود یه اتفاقی افتاده!

وقتی این فکرو کردم میدونستم که باید جکم رودرجرریان قرار بدم.روبه جک چرخیدم وتا خواستم شروع به حرف زدن کنم در دروازه باز شد.یه صدای خاصی داشت.درهای دروازه تا اخرین حد ممکنشون باز شدن.

ماریان پشت اون درها ایستاده بود و با دیدن تعجب من یه لبخند گشاد و بزرگ مهمونمون کرد.

اولین قدمم رو که توی حیاط بزرگش گذاشتم حس کردم به تموم خواسته هام رسیدم!

دروشکه ای به رنگ شیری منتظر مابود! داخلش که نشستم فک کردم که اگه داخل دروشکه ی مخصوص قصر اینجوریه پس داخل خود قصر چجوریه!

دروشکه راه افتاد.منو جک هردوتامون سرامونو از پنجره بیرون کرده بودیم و از تماشای حیاطی به اون عظمت نهایت لذت رو میبردیم.

دروشکه ایستاد.از دروشکه پیاده شدیم و پشت سر ماریان داخل سالن شدیم.Wowعالیه!اینجا خیلی قشنگه! دیوارایی که سنگ مرمر ساخته شده بودن.مجسمه های زیبایی که همه جا میتونستم پیداشون کنم.تابلو های خیلی بزرگ که طول و عرض شون به 5یا4 متر میرسید.

هنگام راه رفتن لحظه ای روبه روی تابلوی خانواده گی ای ایستادم . یه زن و مرد که ازروی تاج هاشون میشد اینو گفت که اونا ملکه و پادشاه هستن و یه پسر نوجوان که موهای بور و چشایی......نمیتونستم رنگشو تشخیص بدم!؟ اما چرا!؟ نکنه کوررنگی گرفتم؟ لباس رسمی به تن داشت.

صدای ماریان که پشتم ایستاده بود رو به واضحی میشنیدم:

ماریان:حتما فهمیدی که این خانم و اقا ملکه و پادشاه هستن.درسته! و مطمئنا برات سواله که اون پسر کیه! اون همین شاهزاده ایه که بهش میگن ادوارد!

-منظورت چیه که بهش میگن ادوارد؟! خب اسمشه.باید بهش بگن ادوارد.

- اگه زیر هر تابلوی خانواده گی رو نگاه کنی خیلی ریز اسم کسایی که توی این تابلو هستن رو میبینی.

با دقت به اسامی سه نفر نگاه کردم.چی! اسمی به نام ادوارد اینجا ننوشته.به بار دیگه شروع به خوندن کردم:هاروند دیگل-رونی جورن-کریستوف دیگل!

-اما اینا که.......من......نمیتونم اسم ادواردرو پیدا کنم!

- خب نبایدم پیداش کنی.

- چی!.......وای من اخرش بخاطر این کارات تو همین دنیا میمیرم.!

- باشه چرا یهویی قاط میزنی الان بهت میگم.

خب نمیخوام بگم دخترباز..........اما.........میدونی.......اَه بیا اونجا بهت بگم اینجا پر نگهبان و خبرچینه

منو کشون کشون به گوشه ای برد و ادامه داد:

- خیلی اذیت میکنه

- ها!......هههههههه مگه بچه کوچولوعه!؟ مثلا20 سالشه ها!

- نه اونجور اذیت

-.......

- خب ببین......چجوری بگم!........چند بار با چندتا از دخترای دربار مثل دختر وزیر و...... دوست شده و اونارو نه که بگم بی ابرو اما......خودت.......فکر کنم تا اخرشو خوندی!....نه؟

- امممم......ولش کن!نمیخواستی پیش پادشاه بری؟

- چرا اما اول باید این پسر دیوونه رو پیدا کنم.

- کی رو میگی!؟ نکنه منظورت ادوارده؟!

- بیشعور اون دهنتو ببند.....اینجا که خونه نیس خیلی راحت حرف میزنی! اونو نمیگم.اون داداش خنگولتو میگم.البته خنگ که نیس بی فکره

- چیکار به اون داری.احتمالا دلش برای دوستاش تنگ شده بوده خب.خیلی درموردشون حرف زدیم اخه.بیابریم دیگه

- هوی دختره کجا کجا!؟

- ههههههه شوخی بسه بیا بریم

- حالت خوب نیستا! تو که از اونم خنگول تری!

- بیابریم منتظرنا!

- کجابریم!؟ اول ترو میرسونم به گاردامنیت سلطنتی بعد خودم تنهایی میرم

- چی! گارد امنیتی!من که کاری نکردم!به همین زودی از من سیر شدی؟!

- هههههه.نمیخوام بدمت تا بگیرنت که.احتمالا جکی اونجاس.میبرمت بیش اون

- اخه منم مبخوام بیام توروخدا منم با خودت ببر.خواهش خواهش خواهش خواهش

- نه خیر نمیشه. یالا رابیوفت تا ندادمت به این نگهبانا دستگیرت کنن

قصر از چند تا ساختمون تشکیل شده بود که به هم چسبیده بودند.قسمت جلویی قصر که تقریبا میشه گفت روبه روی دروازه ی ورودیه مربوط به گارد امنیتی بود.

تقریبا بعد از پیمودن 500 متر خودمونو به ساختمون مورد نظر رسوندیم.کنار ساختمون گارد امنیت سلطنتی زمینی به شکل مربعی با اضلاع10×10 بود.بایه نگاه فهمیدم که اونجا یه زمین تمرینه.

ماریان همینطور که دسته منو نگهداشته بود, با عجله به همه ی اتاقا سرک میکشید. میدونستم دیرش شده برای همین یه فکری به ذهنم رسید.

- ماری؟

- ها؟

- میگم منو بزار اینجا

- مگه بچه سرراهیی؟

- چه حرفایی میزنی تو! میگم منو بزار اینجا خودم اونو پیداش میکنم.

- نه اینجا اگه پیدات کنن برات بد میشه

- هر جور خودت میدونی

داشتیم به گشتن ادامه میدادیم که یه لحظه ماریان بااین حرفش وایساد:

- نه وایسا!

- چیه!چیزی شده؟!

- ببین این نشونو بگیر خوب.....

-؟؟؟؟؟؟

- ببین میدونی که من خیلی دیرم شده

-.....

- تنها کاری که باید بکنی اینه که روی اون چمنا بشینی و تا وقتی که من میام همونجا بمونی

- اگه دیدمش چی!؟

- میتونی باهاش بری اما اگه خودت میخوای دمبالش بری این اجازه رو بهت نمیدم.فهمیدی؟

راستی اگه بهت گیر دادن بگو دستیارمی و اگه بازم قبول نکردن بگو میخوای تکسومو روببینی بعدش به تکسومو اون نشانو نشون میدی! خودش میدونه چیکار کنه.

- باشه توبرو

- بای و دوید و دور شد.

آخرین ویرایش: سه شنبه 27 تیر 1396 12:30 ب.ظ

دوشنبه 6 شهریور 1396 03:58 ب.ظ
شهرستانی؟
    *#Bokutou#*
   نوپ
چهارشنبه 28 تیر 1396 02:40 ب.ظ
عالیه تو بهترین نویسنده ای‌
منتظر ادامه هستم
    *#Bokutou#*
   ممنون
سه شنبه 27 تیر 1396 08:58 ب.ظ
بهش می گن درشکه چی نه راننده گاری قشنگ بود توصیفتم از هر لحاظ بهتر شده بود در کل قشنگ بود منتظر ادامه هستم.
    *#Bokutou#*
   هههههه اره راس میگیا
اوشگول باشی یایه مه دیه
سه شنبه 27 تیر 1396 04:54 ب.ظ
ععررر عالی بودددد*-*
    *#Bokutou#*
   وا حالت خوب نیستا
ممنون
سه شنبه 27 تیر 1396 03:46 ب.ظ
من عاشق اسم ادواردم. -______-
    *#Bokutou#*
   موفق باشی
سه شنبه 27 تیر 1396 03:23 ب.ظ
این قسمتش یکم گیج کننده بود@_@
    *#Bokutou#*
   اره اره
سه شنبه 27 تیر 1396 03:23 ب.ظ
چرا اسم ادوارد تو تابلو های خوانوادگی نبود؟
    *#Bokutou#*
   بود اما ادوارد یه لقبه
سه شنبه 27 تیر 1396 03:20 ب.ظ
ماریان برای چی عجله داشت؟؟؟
    *#Bokutou#*
   میخواست کارشو شروع کنه
سه شنبه 27 تیر 1396 03:20 ب.ظ
مگه جک می تونست حرف بزنه که نوشته بودی"مشغول صحبت شد"؟
    *#Bokutou#*
   هههه اشتباهی شده به بزرگی خودت ببخش
سه شنبه 27 تیر 1396 03:19 ب.ظ
الان ادوارد کیه دقیقا؟شاهزادست؟
    *#Bokutou#*
   اوره
سه شنبه 27 تیر 1396 03:19 ب.ظ
من یه جورایی از این قسمت زیاد سر در نیاوردم:|
    *#Bokutou#*
   هههه




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر